عروسی هم تموم شد ، با تمام ، خوشی ها و شادی هاش و البته سختی هاش . و الان فقط خستگی شه که برامون مونده. خوب برگزار شد ، سارا هم خیلی ناز شده بود.
امروز صبح هم خاله اشرف اینا رفتند ، چقدر دلم براشون تنگ می شه، دیشب کلی با خاله اشرف و دایی حمید خندیدیم، خیلی دوسشون دارم و همش براشون دعا می کنم.
می خواستم از بابا بزرگی بنویسم ، کسی که همیشه در سکوته ، هیچ کس با هاش حرف نمی زنه و اون هم با هیچ کی حرف نمی زنه،فقط با مامان بزرگی گاهی دعوا می کنند! وقتی از کنارش رد می شم با چشمهای آبیش نگاهم می کنه ، انگار که با نگاهش می خواد چیزی بگه.
مامان بزرگی طفلکی خیلی پیر شده ، اون هم خیلی دوست داشتنیه :) کاش اینقدر پیر نمی شد ، کاش مثل چند سال پیش بود و می تونست توی عروسی برقصه..
بابا و مامان خیلی خسته اند ، مامان می گه : انگار منو گذاشتن لای آسیاب! امروز صبح که بیدار شدم اولین بار بود که می دیدم بابای سحرخیزم هنوز خوابه، خدایا چقدر دختر شوهر دادن سخته!
متاسفانه ما از امروز دوباره باید می رفتیم دانشکده، رفتیم اما طبق معمول با بی برنامگی های همیشگی روبرو شدیم ، کلی حرص خوردم البته دکتر ش و م اصلا عین خیالشون هم نبود، به این فکر می کردم که چرا همه می خوان از زیر کار در برن، چرا استاد میم که رئیس دانشکده است در کارش اقتدار به خرج نمی ده، چرا این وسط زورش فقط به ما می رسه، و چرا اومدم این رشته؟ پایان کار ما چه خواهد بود؟ آیا دوره مون ۴ ساله تموم می شه؟ و چی کار می تونم بکنم که این اوضاع اصلاح شه؟
به دنبال راه چاره هستم ، خدایا کمکم کن که پیداش کنم.