سمینار
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱  

هنوز هم یاد نگرفته ام، یاد نگرفته ام که دنیا پشیزی هم نمی ارزد، نمی دانم چه کار باید بکنم یا چقدر باید بگذرد تا آن را واقعا درک کنم..

این روزها بیشتر وقتم به قالب گیری از مریضا و تشکیل پرونده اونا می گذره..به بچه ها در کارهای برگزاری سمینار  که ٣ هفته دیگه ست هم کمک می کنم، امیدوارم که خوب برگزار بشه، احساس می کنم که آبروی دانشکده مون در گرو خوب برگزار شدن این سمیناره..

یه چیزی می خواستم بنویسم ، این که پیشداوری کردن در مورد آدمها چقدر بده، شناختن آدمها به نظرم اینقدر کار ساده ای نیست که با برخوردهای معمولی که با اونها داریم بتونیم برچسبی روی یه آدم خاص بزنیم، کاش بتونم در مورد هیچ کس بی حساب کتاب نظر منفی ندم، اصلا فکر می کنم  هیچ کدوم از ما در جایگاهی قرار نداریم که بخوایم در مورد کسی قضاوت کنیم.. چه میدونم ..شایدم این غیر ممکن باشه..

یکی از استادهای خوب دانشکده فوت کرد، خدا رحمتش کنه

به بابا که گفتم شعری رو برام خوند، فکر کنم این بود:

به قبرستان گذر کردم صباحی        شنیدم هر طرف اشکی و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت     که این دنیا نمی ارزد به کاهی



 
تهران
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳  

سپیده امتحان علوم پایه داشت، رفتیم تهران . صبح رفتم برسونمش، وقتی داشتم از دانشکده به خونه بر می گشتم تمام خاطرات ۶ سال گذشته مثل یک فیلم از جلو چشام رد می شد..

تهران، مهر ٨٠، معصومه، سارا و دایی وحید، دانشکده ، ،خیابون دولت، خوابگاه الزهرا، لادن، مرجان، دارینوش، خانه جوان، سینما فرهنگ،..خیابون و کوچه پس کوچه هایی که به خونه مرجان اینا ختم می شد..ترم ۵ و ۶، کلاس گیتار، کلاس زبان باآقای شریف، سحر و بقیه همکلاسی های زبانم مثلا اون خانم مسن و اون یکی که منو تا خونه می رسوند و تمام زندگیشو تعریف می کرد وسرم رو می خورد!،بچه های دانشکده ، دعواهای توی دانشکده! ،نازنین و ترانه ،بخش پروتزکه وقتی با نازنین و معصومه جلوی آسانسور می ایستادیم تا بریم طبقه ۴ که بخش پروتز بود نازنین از اضطراب داشت می مرد و می گفت تو دلم دارن رخت می شورند!، دکتر ص ودکتر س بخش پروتز، بخش اندو و ماجرای پرفوره کردن های مکرر و چشمهای گریانم و قضیه خواستگاری! ،ترم ۴ که استاد روانشناسی من و معصومه رو از کلاس اخراج کرد و من در کمال اعتماد به نفس پا شدم و معصومه خشکش زده بود و بعد خوش و خرم رفتیم بیرون و برای سارا که مسموم شده بود دیفنوکسیلات خریدیم! بخش ارتو و جیم زدن اون روزمون  که رفتیم با بچه ها تاب و سرسره بازی! .. مرجان هم صحبت همیشگی من که وجودش برام دلخوشی بزرگی بود،...... پارک قیطریه ، پارک قیطریه، رستوران پردیس، پارک قیطریه، پردیس، باز هم پارک قیطریه، پردیس،...... کلاس فرانسه، ،تولد ٢٠ سالگیم که بچه ها منو سورپرایز کردن،بام تهران که جای مورد علاقه من بود و نمی دونم چرا کسی رو پیدا نکردم که به اندازه من اونجا رو دوست داشته باشه و باید همیشه یکی رو به زور می بردم، معصومه و اون قضیه دلخراش..تنهایی هام و یادداشت هایی که هر کس می رفت برام می ذاشت و من اونا رو لای کتابام می ذاشتم، من و معصومه که وسط امتحانها خل می شدیم و تو دانشکده حتی به ترک دیوار هم می خندیدیم،بخش اطفال و بنیامین که عشق من بود،من و سپیده در این یک سال آخر و خاطرات خیلی خوبی که با هم داشتیم...و و و .....

چه زود گذشت ، برای خاطرات خوبم افسوس می خورم که گذشتند و رفتند، برای خاطرات بدم هم افسوس می خورم که اگر چه گذشتند اما هنوز حافظه ام اینقدر خوب هست که از یادم نرفتند..



 
وقتی بمیرم..
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٥  

به این فکر می کنم وقتی بمیرم ، چه کار مفیدی در این دنیا انجام داده ام؟ آیا خدا از من راضی خواهد بود؟ نه فکر نمی کنم با این کارنامه سیاه ، او دل خوشی از من داشته باشد.

چرا نمی فهمیم ، این را که همه چیز چقدر زود می گذرد، مسائلی که برایمان خیلی مهم بوده اند ، می آیند و تمام می شوند و می روند و در آخر چه می ماند؟ هیچ چیز! چرا اینقدر بعضی چیزها را برای خودمان بزرگ می کنیم؟ چرا به خاطر موارد  زودگذر و ناپایدار دل یکدیگر را می شکنیم؟ دیر یا زود باید گذاشت و گذشت..

خدایا کمکم کن که همیشه یادم باشد که همه چیز تمام شدنی ست، هیچ چیز ارزش این را ندارد که بخواهد لحظه ای مرا به این دنیا وابسته کند، کمکم کن که بدانم عشق به بندگانت مهم ترین کار ماست..

همه چیز را به تو می سپارم. آمین.



 
نمی فهمم
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤  

خدایا ، نمی فهمم چرا آدمهایی که خیلی خوبند اینقدر در زندگی بدبیاری میارند؟ چرا اینقدر اینقدر بدشانسند؟ چرا کمکشون نمی کنی؟ چرا تنهاشون می ذاری؟چرا آدمهای بدهمیشه موفق ترند؟

آخه آدم به این مهربونی و خوش قلبی ، کسی که به همه کمک می کنه و به فکر همه هست، و دلش برا همه می سوزه... خدایا خواهش می کنم کمکش کن که به آرزوش برسه، خواهش می کنم...



 
عروسی تموم شد
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢  

عروسی هم تموم شد ، با تمام ، خوشی ها و شادی هاش و البته سختی هاش . و الان فقط خستگی شه که برامون مونده.  خوب برگزار شد ، سارا هم خیلی ناز شده بود.

امروز صبح هم خاله اشرف اینا رفتند ، چقدر دلم براشون تنگ می شه، دیشب کلی با خاله اشرف و دایی حمید خندیدیم، خیلی دوسشون دارم و همش براشون دعا می کنم.

می خواستم از بابا بزرگی بنویسم ، کسی که همیشه در سکوته ، هیچ کس با هاش حرف نمی زنه و اون هم با هیچ کی حرف نمی زنه،فقط با مامان بزرگی گاهی دعوا می کنند! وقتی از کنارش رد می شم با چشمهای آبیش نگاهم می کنه ، انگار که با نگاهش می خواد چیزی بگه.

مامان بزرگی طفلکی خیلی پیر شده ، اون هم خیلی دوست داشتنیه :) کاش اینقدر پیر نمی شد ، کاش مثل چند سال پیش بود و می تونست توی عروسی برقصه..

بابا و مامان خیلی خسته اند ، مامان می گه : انگار منو گذاشتن لای آسیاب! امروز صبح که بیدار شدم اولین بار بود که می دیدم بابای سحرخیزم هنوز خوابه، خدایا چقدر دختر شوهر دادن سخته!

متاسفانه  ما از امروز دوباره باید می رفتیم دانشکده، رفتیم اما طبق معمول با بی برنامگی های همیشگی روبرو شدیم ، کلی حرص خوردم البته دکتر  ش و م اصلا عین خیالشون هم نبود، به این فکر می کردم که چرا همه می خوان از زیر کار در برن، چرا استاد میم که رئیس دانشکده است در کارش اقتدار به خرج نمی ده، چرا این وسط زورش فقط به ما می رسه، و چرا اومدم این رشته؟ پایان کار ما چه خواهد بود؟  آیا دوره مون ۴ ساله تموم می شه؟ و چی کار می تونم بکنم که این اوضاع اصلاح شه؟

به دنبال راه چاره هستم ، خدایا کمکم کن که پیداش کنم.