ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤  

" اگر قرار باشد بین حق داشتن و مهربان بودن یکی را انتخاب کنید، مهربان بودن را انتخاب کنید"

 

این زیباترین جمله ایه که در چند ماهه گذشته خوندم. چی می شد اگه همه آمهای دنیا همین کار رو می کردند؟ و چقدر معدودند اونایی که در لحظاتی از زندگی شون تصمیم می گیرن از حقشون بگذرن و مهربون باشن...

چند ماهی می شه که چیزی ننوشتم ، یعنی به طور جدی چیزی ننوشتم و حالا احساس می کنم یک چیزی کمه . شاید هم این تنهاییه که دوباره به من رو کرده و باز هم تنهایی و نوشتن..

در این چند ماه اتفاقات زیادی افتاد. می تونم بگم که سرم فوق العاده شلوغ بود..;کارهای پایان نامه و مریض ها و درسها و .... یه جورایی خسته ام و دلم می خواد همه چیز زودترتموم شه و بعد بشینم فکر کنم که من واقعا دوست دارم چی کار کنم؟

 

1- خدا کنه مسافرت عید جور شه

2-چقدر سخته که وانمود کنم منم ککم نمی گزه اگه ...کاش می دونستی که این طور نیست...

3- این نیز بگذرد....مثل همه چیزهای دیگه.

 



 
 
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢  

لن تنالو البر حتی تنفقو مما تحبون

به نیکی نمی رسید مگر این که از چیزی که دوست دارید به دیگران بدین

 

قشنگ نیست؟



 
 
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۸  

_خانم ببخشید

بله؟

_می شه اینجا رو بخونید؟

کجا؟

_اینجا

نوشته....10....10000..........آها 10000 ریال

هنوز منتظر بود

10000 ریال یعنی 1000 تومن

تو چشمهاش هنوز یه سوال بود

_خوب؟

بد خطه...آها تخفیف...1000تومن تخفیف

برقی تو چشمهاش درخشید و لبخندی از رضایت زد

...........

فقط به خاطر 1000 تومن تخفیف؟ ...مردم ما به خاطر 1000 تومن موندن ، اون وقت 1000 میلیارد دلار یعنی1000000000000تومن پول تو مملکت ما کجا گم شده؟

یکی به داد مردم کشورم برسه...

 



 
 
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧  

این همه دویدن و زحمت کشیدن و جون کندن و خون دل خوردن برای چی؟ آخه زندگی یعنی چی؟ من از کجا اومدم؟ چرا اومدم؟چی کار باید بکنم؟ تا کی باید زحمت بکشم؟

.....

 به بابا گفتم کاش 18 سال پیش رفته بودیم، یه موقعیت طلایی رو از دست دادی ...گفت آره، خودشم به این موضوع فکر می کرد..گفت اون موقع پول نداشتم.اما اگه رفته بودیم دیگه برنمی گشتیم..

من می رم..یه روزی نمی دونم کی یا کجا..اما فقط می دونم که از تنگ نظری ها خسته شدم..دنبال ایده آل هام می گردم..دنبال یک دنیای دیگه..دنیایی که در اون از تلویزیون دروغ نشنوم...دنیایی که در اون آدمها هرچه قدر بزرگ تر باشند افتاده تر باشند، دنیایی که هیچ کس جای کس دیگه رو تنگ نکرده باشه..اونجا که علم رو فقط به خاطر علم  بخوان،پول به جای خودش ، زندگی به جای خودش..

خسته شدم.



 
 
ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸  

قشنگ نیست؟

"اذا سألک عبادی عنی فأنی قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی و الیؤمنو بی لعلهم یرشدون "  سوره بقره آیه ١٨۶

یعنی اگه بندگان من در مورد من پرسیدند بگو من بهشون نزدیکم بگو دعاشون رو برآورده می کنم ، پس دعوت من رو بپذیرن و به من ایمان داشته باشند شاید سعادتمند بشن ...



 
 
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸  

واقعا زندگی یعنی چی؟

چرا به دنیا میایم؟ چرا می میریم؟



 
 
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦  

کتاب "بادبادک باز " رو حتما بخونید.

اگه می خوان چند تا شیشه آب غوره بگیرین، اگه می خواین تا نصفه شب  ولش نکنین و اگه می خواین یادتون بره که اصلا در اطرافتون چی داره می گذره

دلم برای حسن و سهراب خیلی سوخت. اونجا که حسن گفته بود : تو جون بخواه و بعدش رفته بود و اون اتفاق براش افتاده بود...اونجا که آخر کتاب سهراب بالاخره بعد از یک سال یه عکس العمل نشون داد ، یه لبخند ، یه وری و کمرنگ و اونجا که مامان امیر گفته بود می ترسم چون خیلی خوشحالم و فکر می کنم دنیا وقتی قرار باشه یه چیزی رو از آدم بگیره کاری می کنه که خیلی خوشحال باشه..

 



 
 
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦  

چقدر دلم تنگ شده برای دوره دانشجویی ام..اون ۶ سالی که مثل برق و باد گذشت. هر چند همه خاطراتش خوب نبود. هرچند همیشه می گفتیم چقدر جو کلاسمون بده ،چقدر بچه هامون بدن، هرچند اون دوره همه خاطرات بد داشت، خوب تنهایی بود و سختی هاش، اما باز هم دلم تنگ شده، برای اونایی که خبری ازشون ندارم، برای اونایی که در کنارشون بزرگ شدم ، ۶ سال! چیز کمی نیست! اصلا می دونید دلم برای بچگی اون دوره تنگ شده، آره دقیقا همینه، دلم برای بچگی اون دوره تنگ شده.