ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ : توسط : من

به بچه هامون یاد بدیم که اعتماد به نفس داشته باشن و همیشه مثبت اندیش باشن..این رو می شه آموخت ..می شه از بچگی به آدمها یاد داد که نیمه پر لیوان رو ببینن..چقدر ما در زندگیهامون ضرر کردبم و چه چیز های با ارزشی رو از دست دادیم فقط و فقط به خاطر این که اعتماد به نفس کافی رو نداشتیم؟..

این یعنی هوش عاطفی ..هوش عاطفی ارثی هست اما به میزان زیادی هم آموختنی است..یادمون باشه که از همون دوران کودکی به فکر هوش عاطفی بچه هامون باشیم و سعی کنیم اون رو پرورش بدیم...بهشون یاد بدیم که بتونن احساساتشون رو ابراز کنن و به شیوه مناسب هم ابراز کنند..چقدر ما در زندگیمون عقب موندیم چون نتونستیم اونجا که باید احساسمون رو ابراز کنیم و چه چیزهایی رو از دست دادیم که دوست داشتیم اما نتونستیم احساسمون رو نسبت به اون چیزها به کسی نشون بدیم..

به بچه هامون یاد بدیم که بتونن به خودآگاهی برسن یعنی بدونن که در هر لحظه چه احساسی دارن و در دلشون چه می گذره..چقدر ما در زندگیمون دچار بلاتکلیفی شدیم فقط به خاطر این که نمی تونستیم تصمیم بگیریم چون از احساس واقعی خودمون اطلاع نداشتیم ..چون تکلیف خودمون رو با احساسمون نمی دونستیم..چون اونجا که باید با قلبمون تصمیم می گرفتیم این کار رو نکردیم..

به بچه هامون یاد بدیم که بتونن احساساتشون رو کنترل کنن..که بتونن خشمشون رو کنترل کنند..افسردگی شون رو درمان کنند..چقدر ما خودمون تو زندگیمون افسوس خوردیم به خاطر لحظاتی که نتونستیم عصبانیتمون رو کنترل کنیم..حرفی رو زدیم که نباید می زدیم ..یا نظری  رو باید طور دیگری می گفتیم..

اینها تو زندگی مهمند..کسی که اعتماد به نفس داشته باشه و مثبت اندیش باشه همه چیز داره ..تو مدرسه موفق می شه تو محیط کار موفق می شه ازدواج موفقی داره و خلاصه این که می شه یه فرد مفید برای جامعه ..و خودش هم شاد تره و احساس بهتری داره..

 


 
 
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢ : توسط : من

دوست داشتم که دوباره هیجده ساله می شدم

دوباره دانشجو می شدم

اون وقت بیشتر خوش می گذروندم..بیشتر می خندیدم..دوستای بیشتری پیدا می کردم..کتابای بیشتری می خوندم..بیشتر می گشتم..کمتر غصه می خوردم..کمتر فکز می کردم..

چقدر زندگی ام از بعضی چیزها خالیه...


 
صفحات زندگی
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢ : توسط : من

زندگی همچون کتابی است که صفحات آن را هر روز ورق می زنیم..هر صفحه را که ورق می زنیم دیگر بر نمی گردد..نمی توان به عقب برگشت ..

هر روز ورق می زنیم..چند تا مانده است؟ نمی دانیم..حتی اگرفقط یکی هم مانده باشد نمی دانیم..مجبوریم جلو  برویم دست خودمان نیست حتی اگر نخواهیم ..حتی اگر یک ورق از این کتاب را آنقدر دوست داشته باشیم که بخواهیم تا ابد همانجا بمانیم باز هم نمی شود که جلو نرفت

جلو می رویم و صفحه های قبلی فراموش می شوند..مهم نیست چه بودند شاید فقط فاصله ای بین طلوع و غروب آفتاب .. می روند بدون این که حسرتی به دلمان بگذارند

 لابه لای این صفحه های کتاب گاهی چیزهایی هست که انگار جا می مانند..ما ورق می زنیم اما آنها باقی می مانند..انگار نا تمامند..متفاوتند..شاید بر نمی گردند..صفحات باقی مانده را ورق می زنیم..آنها همانجا می مانند..

 


 
 
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۱ : توسط : من

می گن : راه رو با کسی آغاز کن که تا آخرش باهات بیاد..


 
دوران ماژیک های رنگی تموم شد
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩ : توسط : من

دوران ماژیک های رنگی هم تموم شد...

دوران خوبی بود ..یادش بخیر..ماژیک های رنگی رو باید برای همیشه دور بیندازم..

یادش بخیر

من و سپیده سریال یانگوم رو نگاه می کردیم و سعی می کردیم مثل اون باشیم..اما هیچ وقت نتونستیم بر خواب غلبه کنیم و صبح ها رو زودتر بیدار شیم!

یادش بخیر اون کاتر هایی که خریدیم و اون اسفنج هایی که بریدم..

اون مقاله ها که نداشتم و سپیده در به در برام گشت تا پیداش کنه

اون جعبه ها که چقدر براشون ذوق کردیم و آخرش هم روز امتحان شفاهی درش جدا شد ..با دکتر ش رفتیم و چسب کاغذی پیدا کردیم و دکتر ش گفت روش بنویس با عرض پوزش..

اون عکسا که با مامان همه شهر رو زیر پا گذاشتیم اما همه جا تار پرینت می گرفتن..

اون روزا که سیم ها رو تمرین می کردم و سپیده می خواست شرایط امتحان رو برام ایجاکنه کنارم می نشت و تندتند حرف می زد می گفت فکر کن بغل دستیت این طوریه..

و چیزای دیگه.....مثل دکتر م ...:)

گذشت...

از همه اونایی که تو این راه کمکم کردند و باعث تقویت روحیه من شدند  ممنونم..

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته ست..

 


 
 
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٦ : توسط : من

ای خدا چرا ما رو آفریدی و مجبور به بازی نقش زنده بودن کردی؟ اگه ما نمی خواستیم آفریده بشیم کی رو باید می دیدیم؟؟

ای خدا اصلا تو هستی؟ پس کجایی؟ چرا نمی بینمت؟ جرا تنهام گذاشتی؟ ها؟


 
 
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳ : توسط : من

وقتی تو هواپیما هستیم چیزای خیلی مهمی رو میشه فهمید..مسئله ای به این بزرگی رو میشه واضح و روشن دید که ما چقدددددررر کوچیکیم..

اون موقع که هواپیما اونقدر پایین میاد که میشه چراغای شهر رو دید اون وقته که آدم می بینه این همه چراغ هر کدوم مال یه خونه و یه خانواده این همه آدم به تعداد چراغا و هرکدوم تو دلشون غمی غصه ای یا شادی و خوشحالی..یه جا عروسیه یه جا عزاست یه جا همه سیرند یه جا گرسنه اند..یه چراغ مال اوناست که نمی دونن با زیادی پولشون چی کار کنند یه چراغ مال اوناست که نمی دونن روزی فرداشون رو از کجا بیارن..چراغهایی هست مال اونا که  بیماری لا علاج دارن  و  و  یه خونه هایی هست مال اونا که قدر سلامتیش رو نمی دونن...

زندگی رو باید از بالا دید..چرا وقتی غصه ای داریم فکر می کنیم دنیا به آخر رسیده..اگه  ما تا این حد کوچیکیم چرا باید اینقدر زندگی رو سخت بگیریم؟

می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سرمست

خوش باش دمی که زندگانی این است


 
 
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳ : توسط : من

نمی دانم

در این دنیای بزرگ

بین این همه آدم های رنگارنگ

هرکسی به شکلی و رنگی و زبانی

این همه سالهای گذشته و آینده

همه آنها که رفتند و هستند و هنوز نیامده اند

چند نفر هستند که

برای یک روز و فقط یک روز نبودنمان

چشم به راه بمانند

چند نفر؟..

و چند نفر که قدر این چشم به راهی را

بدانند؟.......


 
← صفحه بعد